رفتی.
چمدانت را هم بستی.
در فرودگاه،
اگر قلب مرا درونش پیدا کنند،
تو را باز خواهند گرداند.
شب دیگر،
مرا با خاطره ات خواهند گرفت
کنار اتوبان،
مست.
دهانم را که می بویند
بوی خاطره تو را می دهد.
بس که حجیم شده مغز من،
+ نوشته شده در شنبه
1390/11/08ساعت 0:56  توسط من
|
و در خیال با برف و خورشید می آمیخت
شبانه هایی که ماه نیز از تاریکی می
هراسید!
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/09/15ساعت 22:2  توسط من
|
پنبه های پیر ِ کتمان ِ دروغ ،سال ها توی قلبم خونه داشتن ..تا روزی که طبل به نغمه نشست!
و دلنشین ترین موسیقی نواخته شد..
موسیقی ِ جان بخش ِ نعره های پسرکی خندان در انتهای سیفون !
+ نوشته شده در جمعه
1390/09/11ساعت 0:44  توسط من
|
و پس از هزاران ترس و اندوه
من در چنین زمانی، به قتل انسانی همت گماردم
..عشقی اشتباه در سالهای وبا
حوالی سومین ساعت از آغاز آخرین روز آبان ماه سختِ سرد
من بر ترس فائق آمدم و متجلی شدم
مهر فراموشی بر قلبی آتشین بستم و
پیروز شدم
پیروز و سرمست از میِ گرم قتل
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/08/30ساعت 3:12  توسط من
|
گاهی درد داری
گاه خندان ...
گاهی پنجه می کشی بر تداومی خوش آب و رنگ
و گاه پنجه فرو می کشی بر چینه سالیان دستانت...
و همچنان ورق می زنی کتاب خسته خیالت را ...
با صدایی خش دار:
((برف سرد است ومن...
ناگزیر از گرمای خیالش...
+ نوشته شده در شنبه
1390/08/21ساعت 16:19  توسط من
|
برف سرد است
برف گاهی گرم ترین مطبوع ترین آغوش دنیاست
برف با سکوت سنگیش می بارد...و من در خیال آغوشش، سرمست
سرمست و جستجو گر
جستجوی رد پایی در برفی که ننشسته، در برفی که نمی نشیند ناگوارترین اتفاق است!
و خورشید همچنان سرد است و مبهوت
خورشید بر اتفاق می تابد
و آب نمی شود یخ های درد
خورشید سرد است
حتی وقتی نمی بارد و نمی نشیند بر زمین
+ نوشته شده در شنبه
1390/08/21ساعت 16:7  توسط من
|
روزگاری بود...
آسمان رقص ابر بود و پرندهکوه آوازه خوان بود و مست
برف بی صدا بود و گرم
دل جای غم نبود ..
..روحم مریض نبود
+ نوشته شده در جمعه
1390/07/08ساعت 11:21  توسط من
|
انتظار
انتظار پوچ
انتظار کشنده
انتظار بی انتها
می بینی مرا؟
بر رشته های پایانی ات چنگ می زنم...
می شنوی مرا؟
صدایی ست که سال ها در گلو انباشته ام...
و تو ...
می خندی بر من ، همچو جادوگران بیشه رنج و مکر
و نعره بر می آوری شباهنگام ، همچو ترس کودکی نحیف از ظلمات :
((من طلسم دیرین زیستن توام
امید تو به عشق من ، نیروی طلسم
و یاس و بی رحمی تو بر من ، مرگ طلسم))
صدای خنده ات بر تن شب ..
تو همچنان می خندی
می خندی بر من
...
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/06/07ساعت 13:27  توسط من
|
به خانه می رفت
با کیف و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی؟مادرش پرسید.
دعوا کردی باز؟ پدرش گفت.
و برادرش کیفش را زیرورو می کرد
به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را که در دست فشرده کتاب هندسه اش خمیده بود
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/04/30ساعت 15:43  توسط من
|